نفرین داوینچی

چند وقت پیش کتابی رو میخوندم با عنوان “the da vinci curse” یا به فارسی بهتره بگیم نفرین داوینچی!

امروز تصمیم گرفتم این مورد(نفرین داوینچی) رو با شما هم به اشتراک بزارم تا اگر شما هم عضو دسته داوینچی ها( جلوتر داوینچی مسلک صداش میکنم! ) هستید، هم با خودتون بیشتر آشنا بشید و هم راهکاری برای گریز از این نفرین پیدا کنید.

داوینچی مسلک ها چه کسانی هستند؟

معمولا افرادی هستند که کوهی از استعدادند، مدام در حال عوض کردن شغلشان و تفریحاتشان هستند و هیچوقت در بحر موضوعی عمیق نمیشوند. نویسنده این کتاب هم خودش جز همین دسته است و تو دانشگاه مهندسی خوند، برای ebay و IBM کار کرد و دست آخر برای دل خودش به ساخت گیتار اکتریک مشغول شد

داوینچی رو که میشناسید! نقاش، معمار، مجسمه ساز، کالبد شناس و نابغه جهان بود اما هرگز در موضوع خاصی متخصص نشد.
البته تو اون دوران چندان هم چیز مهمی نبود اما امروزه اوضاع یکم فرق کرده. اصلا برای داوینچی مسلک ها جایی نیست انگار!
معمولا این دسته از افراد از سوی جامعه دانش محور امروزی ترد میشوند.

اما جای نگرانی نیست! چرا؟ هر دو نویسنده ( نویسنده کتاب و نویسنده این مقاله (من!)) جز این دسته ایم.

 

مشکل اصلی اینجاست که دنیای امروزی حول محور تخصص میچرخه و تو هیچ بازه زمانی متخصصین انقدر مورد توجه نبودند.
دلیلش هم فقط گسترش علمه! مثلا برای عمل نخاع شما به یه متخصص رجوع میکنید تا با علم و تجربه زیادش، جایی برای اشتباه نداشته باشه! فیزیکدانان و برنامه نویسان و هزاران متخصص دیگر بیانگر این اهمیت هستند.

 

“اگر میخواهید در امری به استادی برسید باید خودتون رو وقف همون یه کار کنید!”

 

چرا اینو گفتم؟ چون مشکل اصلی ما ( داوینچی مسلک ها !) اینه که خیلی کنجکاویم و دوست داریم از همه ی استعدادهامون استفاده کنیم اما پافشاری و ممارست کافی برای رسیدن به حد کمال رو نداریم. معمولا با سر به سمت فعالیت ها و تجربه های جدید شیرجه میزنیم اما به محض اینکه الفبای کا رو یاد بگیریم دلمون رو میزنه و دنبال چیز دیگه ای میریم!

در واقع یه مشکل روانی هم توی اینکار دخیله! اون هم اینه که تا وقتی یه کار رو ادامه میدیم که بتونیم به خودمون تلقین کنیم اگر بخواهیم میتونیم استاد این کار باشیم و بدون رویارویی با خبره های این رشته حد بالای عزت نفسمون رو حفظ کنیم.

برای همین، معمولا از خیلی چیزها سر در می آوریم و راجع بهشون اطلاعات داریم اما مصداق کامل همه چی بلد و هیچکاره ایم!

نویسنده میگه این دسته آدما نزدیک به ۴۰سالگیشون افسردگیشون شدت میگیره چون هنوز به رسالت اصلیشون نرسیدند و خودشون رو در انتها میبینند(حالا میفهمید چرا بهش میگن نفرین داوینچی)!

 

“مشکل اصلی صدها علاقه و استعداد و تنها یک فرصت برای زندگیه!”

 

حال باید چیکار کنیم؟

معمولا باید سراغ کارهایی بریم که اونقدر پیچیده باشه که مجبور بشیم از همه ی استعدادهامون توی اونکار استفاده کنیم، اگر اینطوری نباشه هواسمون خیلی سریع به استعدادی که ازش استفاده نکردیم پرت میشه. نکته بعدی اینکه کار های ساده معمولا اون حس رضایت موفقیت بعد از اتمام رو به ما نمیدهند.

 

 

“راز زندگی یافتن معنای آن نیست! معنی بخشیدن به آن است.”

 

حالا برای اینکه به زندگیهامون معنی ببخشیم و رسالت وجودی خودمون رو پیدا کنیم، نویسنده یه روش سه مرحله ای پیشنهاد داده

که با مرحله پیش گزینش شروع میشه!

مرحله اول: باید تو این مرحله یه فهرست خلاقانه از همه ی کارها و فعالبت هایی که دوست داریم انجام بدیم رو تهیه کنیم. (صرف نظر از پول و زمان)

حالا فهرستمون رو با این سه تا سوال فیلتر میکنیم:

  1. از انجامش لذت میبریم؟
  2. استعدادش رو داریم؟
  3. برامون درآمد میاره؟

اونهایی تو لیست باید بمونند که هر سه آیتم رو شامل بشوند. اوهایی که جیبمون رو پر نکنند سرگرمی بیش نیستند(اصطلاحا کار های سگی هستند!) و انهایی که جیبمون رو پر کنند اما مفرح نیستند، شادی رو از ما میگیرند(گاوی!). اگر هم استعدادش رو نداریم که اصلا دیگه چه اصراریه؟

 

مرحله دوم: باید توی این مرحله اون لیست فیلتر شده رو ارزش گداری کنیم با این دوتا سوال!

  1. براورد درآمدمون از اینکار چقدره؟
  2. چقدر از انجامش لدت میبریم؟

 

بالاتر براتون گاوی و سگی رو مثال زدم، حالا وقتشه بهنون ۴تا اصطلاح رو یاد بدم!

  • گاوی: کارهایی که پول خوبی دارند اما جالب نیستند! مثل گاو شیرده!
  • سگی: دقیقا عکس گاوی هستند و تفریحی بیش نیستند!
  • ستاره ای: هم جیبمون رو پر میکنند و هم باحالند(به این کارها باید بچسبید!)
  • علامت سوال ها هم کارهایی هستند که فعلا اطلاعات دقیقی ازشون نداریم اما نباید دور بریزیمشون!

 

سومین مرحله هم رویارویی با ترسه!

یه اصطلاحی تو جملات موفقیت هست که میگه اگه هدفت اونقدر بزرگ نیست که بترسونتت پس اونقدرا هم هدف مهمی واست نبوده!

اما دو دسته ترس داریم. ترس مفرط و ترس ملموس که دو روی یک بام هستند

باید کارهایی رو انتخاب کنیم که نه از ترس زیادش بیخیالش شیم و نه انقدر ساده که دسته کم بگیریموشون.

 

 

 

 

نظرات

  • مهشید
    پاسخ

    دنبال این کتاب میگشتم که به سایت شما رسیدم. انقدر کامل و جالب بود که فکر میکنم اصل محتوا رو بیان کردین. مرسی

    • soroush

      درود بر شما
      این مطلب خلاصه کتاب از زبان من هست. پیشنهاد میکنم اگر فرصتش رو دارید خود کتاب رو هم مطالعه کنید
      با آرزوی موفقیت روزافزون

11 + 15 =